Part8
[ #Creepy Love ]
عشق ترسناک
✦...............................
...:کابوس شب هات
با زبون خودش گفتم
لارا:از من چی میخوای؟
نزدیک تر اومد ولی نمیتونستم ببینمش با همون لحن خشنش گفت
...:خودت رو
رعدو برق زد اتاق روشن شد دستمو گذاشتم روی قلبم با اینکه چند ثانیه با رعدو برق خونه روشن شده بود ولی بازم نتونستم اون شخص رو ببینم
متوجه بازو بسته شدن در شدم
تهیونگ:لارا عزیزم تو اینجایی
نمیتونستم چیزی بگم انگار لال شذه بودم و حتی توان راه رفتن روهم نداشتم تعادلمو از دست دادم و روی زمین افتادم که صدایی ایجاد شد و همی باعث شد تهیونگ به سمتم بیاد
با دیدن من تعجب کرد
تهیونگ:تو..تو خوبی؟
نگاش کردم و نتونستم چیزی بگم انگار زبونم یاری نمیکرد
تهیونگ دست هامو گرفت و بلندم کرد با کمک تهیونگ تونستم به اتاقم برم و اروم منو روی تخت گذاشت..
تهیونگ:ببخشید میدونستم به دعدو برق فوبیا داری کار مهمی داشتم ولی با شنیدن صدای رعدو برق سریع خودم رو رسوندم
دستم رو روی دستش گذاشتم روی تخت کنار من نشست
تهیونگ:چیزی هست که باید بهم بگی؟
سری به نشونه نه تکون دادم
تهیونگ:خوبه..من میرم بیرون استراحت کن
بهم نزدیک شد و پیشونیم رو بوسید و بلند شد از اتاق بیرون رفت
خدای من..نمیتونم چیزی دربارش به تهیونگ بگم همین الانشم بخاطر من کلی درد کشیده دیگه نمیتونم باید خودم یه جوری حلش کنم..پلی چطوری من اصلا نمیدونم طرف کی هست حتی با شنیدن صداش هم هیچی نتونستم بفهمم و چیزیو تشخیص بدم...تو همین فکر ها بودم که چشمام گرم شد و به خواب رفتم..
..
لارا:گناه من چیه چرا دست از سرم برنمیداری؟؟مگه چیکارت کردم؟
همون مرد با صورت خونی بهم نزدیک شد و تو چشمام زل زد
...:گناه تو اینکه به دنیا اومدی..اونم تو خوانواده کیم من هنوز کاری نکردم با گرفتن جون پدر و مادرت بخش کوچیکی از انتقاممو گرفتم حالا ببین چیکارت میکنم
لارا:م..ممن
مرد خندید و چاقویی تیز رو توی دستش گرفت
...:نظرت با گرفتن جون داداشت چیه؟بنظرم خوش میگذره
لارا:نه..ترو خدا با اون کاری ند..نداشته باش با من هرکاری میخوای بکن ولی بلایی سر داداشم نیاز*ترس*
مرده خندید و گفت بیارینش
تهیونگ با صورت خونی وارد کلبه ای بزرگ و ترسناک که توش بودیم شد
دونفر دست هاش رو گرفته بودن سریع گفت
تهیونگ:لارا..فرار کن
مرده مشتی زد توی صورتش و گفت
...:هه
و اروم چاقو رو گرفت توی صورتش و..
همون لحضه جیغی کشیدم و چشم هامو باز کردم با دیدن تهیونگ که نگران نگام میکرد خیالم راحت شد که یه خوابه با گریه داداشمو بغل کردم
تهیونگ:هیشش..تموم شد
چیزی نگفتم و اروم توی بغلش گریه میکردم
تهیونگ:چیشده..خواب بد دیدی؟
لارا:خیلی خواب بدی بود
تهیونگ:چه خوابی؟
لارا:نمیدونم..یادم نمیاد
دیگه چیزی نپرسید از بغلش جدا شدم و اشک هامو پاک کردم
تهیونگ:اگه حالت خوب نیست امروز رو نرو مدرسه
لارا:نه..خوبم
تهیونگ:هرطور راحتی لباستو بپوش و بیا پایین منتظرتم
سرمو تکون دادم و تهیونگ رفت..خدایا کی قراره این بدبختیام تموم بشن
....
«صبح»7:40
نیم ساعت بعد اماده شدن از خونه بیرون رفتم سوار ماشین شدم و هیچ حرفی نزدم تهیونگ هم فقط رانندگی میکرد...
جلوی مدرسه ایستاد از تهیونگ خداحافظی کردم و به سمت مدرسه حرکت کردم که سوهو رو دیدم اومد کنارم وایستاد و گفت
سوهو:صبح بخیر
لارا:همچنین
سوهو:داری میری مدرسه
لارا:نه دارم میرم خونه خاله
سوهو اروم خندید و گفت
سوهو:بامزه
لارا:من دیگه برم فعلا
سوهو دستمو گرفت و به خودش نزدیک کرد ل*باش روی ل*بام قرار گرفت با تعجب بهش نگاه کردم و از خودم دورش کردم
سیلی محکمی بهش زدم و گفتم
لارا:چه غلطی داری میکنی
سوهو:ببخشید
لارا:ببخشید؟همین حرو*مزاده؟تو اولین بو*سمو ازم گرفتی لع.نتی
سوهو بدون حرفی با شرمندگی ازش دور شد
هوففف یه لحضه ارامش نداریم تو این زندگی به سنا که به من خیره بود و نگاهش نشون میداد خیلی وقته اینجاست و بهم نگاه میکنم خدایا همینو کم داشتم به سمتمش رفتم و دستشو گرفتم
لارا:سنا..اونطوری که فکر میکنی نیست بخدا من فق
دستمو پس زد و گفت
سنا:چیو میخوای ثابت کنی؟ کور که نیستم همچیو دیدم
عشق ترسناک
✦...............................
...:کابوس شب هات
با زبون خودش گفتم
لارا:از من چی میخوای؟
نزدیک تر اومد ولی نمیتونستم ببینمش با همون لحن خشنش گفت
...:خودت رو
رعدو برق زد اتاق روشن شد دستمو گذاشتم روی قلبم با اینکه چند ثانیه با رعدو برق خونه روشن شده بود ولی بازم نتونستم اون شخص رو ببینم
متوجه بازو بسته شدن در شدم
تهیونگ:لارا عزیزم تو اینجایی
نمیتونستم چیزی بگم انگار لال شذه بودم و حتی توان راه رفتن روهم نداشتم تعادلمو از دست دادم و روی زمین افتادم که صدایی ایجاد شد و همی باعث شد تهیونگ به سمتم بیاد
با دیدن من تعجب کرد
تهیونگ:تو..تو خوبی؟
نگاش کردم و نتونستم چیزی بگم انگار زبونم یاری نمیکرد
تهیونگ دست هامو گرفت و بلندم کرد با کمک تهیونگ تونستم به اتاقم برم و اروم منو روی تخت گذاشت..
تهیونگ:ببخشید میدونستم به دعدو برق فوبیا داری کار مهمی داشتم ولی با شنیدن صدای رعدو برق سریع خودم رو رسوندم
دستم رو روی دستش گذاشتم روی تخت کنار من نشست
تهیونگ:چیزی هست که باید بهم بگی؟
سری به نشونه نه تکون دادم
تهیونگ:خوبه..من میرم بیرون استراحت کن
بهم نزدیک شد و پیشونیم رو بوسید و بلند شد از اتاق بیرون رفت
خدای من..نمیتونم چیزی دربارش به تهیونگ بگم همین الانشم بخاطر من کلی درد کشیده دیگه نمیتونم باید خودم یه جوری حلش کنم..پلی چطوری من اصلا نمیدونم طرف کی هست حتی با شنیدن صداش هم هیچی نتونستم بفهمم و چیزیو تشخیص بدم...تو همین فکر ها بودم که چشمام گرم شد و به خواب رفتم..
..
لارا:گناه من چیه چرا دست از سرم برنمیداری؟؟مگه چیکارت کردم؟
همون مرد با صورت خونی بهم نزدیک شد و تو چشمام زل زد
...:گناه تو اینکه به دنیا اومدی..اونم تو خوانواده کیم من هنوز کاری نکردم با گرفتن جون پدر و مادرت بخش کوچیکی از انتقاممو گرفتم حالا ببین چیکارت میکنم
لارا:م..ممن
مرد خندید و چاقویی تیز رو توی دستش گرفت
...:نظرت با گرفتن جون داداشت چیه؟بنظرم خوش میگذره
لارا:نه..ترو خدا با اون کاری ند..نداشته باش با من هرکاری میخوای بکن ولی بلایی سر داداشم نیاز*ترس*
مرده خندید و گفت بیارینش
تهیونگ با صورت خونی وارد کلبه ای بزرگ و ترسناک که توش بودیم شد
دونفر دست هاش رو گرفته بودن سریع گفت
تهیونگ:لارا..فرار کن
مرده مشتی زد توی صورتش و گفت
...:هه
و اروم چاقو رو گرفت توی صورتش و..
همون لحضه جیغی کشیدم و چشم هامو باز کردم با دیدن تهیونگ که نگران نگام میکرد خیالم راحت شد که یه خوابه با گریه داداشمو بغل کردم
تهیونگ:هیشش..تموم شد
چیزی نگفتم و اروم توی بغلش گریه میکردم
تهیونگ:چیشده..خواب بد دیدی؟
لارا:خیلی خواب بدی بود
تهیونگ:چه خوابی؟
لارا:نمیدونم..یادم نمیاد
دیگه چیزی نپرسید از بغلش جدا شدم و اشک هامو پاک کردم
تهیونگ:اگه حالت خوب نیست امروز رو نرو مدرسه
لارا:نه..خوبم
تهیونگ:هرطور راحتی لباستو بپوش و بیا پایین منتظرتم
سرمو تکون دادم و تهیونگ رفت..خدایا کی قراره این بدبختیام تموم بشن
....
«صبح»7:40
نیم ساعت بعد اماده شدن از خونه بیرون رفتم سوار ماشین شدم و هیچ حرفی نزدم تهیونگ هم فقط رانندگی میکرد...
جلوی مدرسه ایستاد از تهیونگ خداحافظی کردم و به سمت مدرسه حرکت کردم که سوهو رو دیدم اومد کنارم وایستاد و گفت
سوهو:صبح بخیر
لارا:همچنین
سوهو:داری میری مدرسه
لارا:نه دارم میرم خونه خاله
سوهو اروم خندید و گفت
سوهو:بامزه
لارا:من دیگه برم فعلا
سوهو دستمو گرفت و به خودش نزدیک کرد ل*باش روی ل*بام قرار گرفت با تعجب بهش نگاه کردم و از خودم دورش کردم
سیلی محکمی بهش زدم و گفتم
لارا:چه غلطی داری میکنی
سوهو:ببخشید
لارا:ببخشید؟همین حرو*مزاده؟تو اولین بو*سمو ازم گرفتی لع.نتی
سوهو بدون حرفی با شرمندگی ازش دور شد
هوففف یه لحضه ارامش نداریم تو این زندگی به سنا که به من خیره بود و نگاهش نشون میداد خیلی وقته اینجاست و بهم نگاه میکنم خدایا همینو کم داشتم به سمتمش رفتم و دستشو گرفتم
لارا:سنا..اونطوری که فکر میکنی نیست بخدا من فق
دستمو پس زد و گفت
سنا:چیو میخوای ثابت کنی؟ کور که نیستم همچیو دیدم
- ۲.۳k
- ۲۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط